تبليغاتX
خرامنده
به ویلیام فاکنر

سفید خوابت

دفتر نقاشی کودکی میشود

چهره ی پفدار هفده سالگی ات را

پاک می کند

مادر

 در را نه چندان محکم

به روی خوابت

عمیق تر میبندد

سفید

مادر

عمیق تر

 سفید

مادر

 عمیق تر

عمیق...

 

+ نوشته شده در سه شنبه هشتم اردیبهشت 1388ساعت 14:29 توسط آرش |

به شیما طالع زاری

 

الی آخر

 

آدم هایی که گناه به نظرشون فقط چند کلمه است

رستگاری هم به نظرشون فقط چند کلمه است.

فاکنر

 

مادرم نیشخند زد و گفت:"فکر نکردی چه بلایی سرت میارن؟

چه فرقی میکنه اینکه من با یه چشم یا اصلا با دو چشم بخوام نگاه کنم،بیرون از پنجره رو به اونایی که اون پایین چوب به دست وایسادن چوباشونو طرف پنجره ی من گرفتن،می کوبن به هم

-"حروم زاده ی کثیف بیا بیرون"

-"جرات داری خودتو نشون بده"

هر لحظه ممکن بود از پنجره وارد اتاقشن،ولی خوب بود که پنجره ی من طبقه ی دوم بود سخت می شد بالا اومد یا اصلا نمی شد او مد بالا.اگر توام می اومدن منو اونقدر میزدند با اون چوبایی که دستشون بود که خیالشون راحت میشد.بالاخره یکی از اون چوبا که می گرفت به سرم،اون موقع خیال خودمم راحت میشد.

مادرم نیشخند زد و گفت:

-این چروکی که روی صورت من افتاده،با این که من هفتا شکم زاییدم،شکمم اینجوری چروک نداره.

دروغ می گفت،خودم یکبار که داشت لباسشو عوض می کرد شکمشو دیدم،چروک زیادی داشت،آدم راستش می خوابید،از هر چی زن بود بدش می اومد.

می گفت من قشنگتر از لیلا بودم،آخه لیلا که از رو عشق زاییده نشده،معلوم نبود باباش کی بود.

چند دقیقه یکبار صدای چوبا کم می شد،پشت پنجره که رفتم،داشتن با هم حرف می زدند،حواسشون به بالا نبود.اگه گوشمو نزدیک می بردم می تونستم بشنوم چی میگن،صدای یکیشونو شنیدم که می گفت:همون موقعی که اینجا گیر کردیم،باید همشونو از بین می بردیم تا این بلا سرمون نمی اومد. همه شون شبیه هم بودند ،انگار که همه شونو مامانم و لیلا زاییده باشند.

هر چقدر فکر کردم هیچ شباهتی بین مامانم و لیلا نبود که کسی رو که بخوان بزان شبیه هم باشن.

از پنجره که دور شدم  انگشتمو توی چشام فشار دادم سوزشش زیاد شد.

مادرم نیشخند زد و گفت:

-می دونی سوزش چشات واسه چیه؟

فکر می کنم اولین باری که دختر عمو عباسو وقتی که حامله بود،نگاه کردم از اونجا بود.از لای در که می دیدم،انگار یه انگشته اشاره از توی ناف بیرون اومده بود به من اشاره می کرد بیا نزدیک،بیا نزدیکتر.وقتی رسیدم لیلا دراز کشیده بود روی زمین گفت :

- دوست نداری روی بچه ات دست بکشی

- دست روی شکمش گذاشتم پدر سگ اونقد محکم لگد میزد ، انگار دوست نداشت دستم رو روش بزارم . فکر کردم چرا لیلا دردش نمیگیره!

گفت : مگه نمی فهمی همش تورو صدا میکنه .

سرمو روی شکمش گذاشتم ضربان قلبش با لیلا یکی شده بود ، تند تند می زد ، دوست داشت زود بیاد بیرون یخه منو بگیره ، محکم بکوبه روی صورتم که روی شکم مامانش سرمو نزارم یا اصلا صداشو نشنوم .

لیلا گفت : مث بچگی های خودت تخسه از دیوار صاف بالا می رفتی هچکی جلودارت نبود .

مادرم نیشخند زدو گفت : نه به خاطر اونا نیست .

همه می گفتند:بچه اش خیلی شبیه منه،مثل اینکه بچه ی من باشه زیادم شبیه من نبود.فقط موی فر فریشو چشای گود افتادش شبیه من بود.

مادرم نیشخند زد و گفت:

-وقتی شبا سیگارو روی لبت میگذاشتی،لب پنجره وای می ستادی تا دختری که رد میشه واست آتیش تعارف کنه،نگاه می کردی.سیگارتو پایین می بردی می فهمیدی که فاصله زیاده،شروع می کرد  آتیشو تکون دادن ،واسه اینکه بخواد صورتشو بهت نشون بده.می فهمید که داری نگاهش میکنی اونجا وا می ایستاد اونقدر تکون میداد که خوابت می برد.وقتی می رفت همون لب پنجره خوابت می برد.به خاطر همون آتیشا بود که چشات کور شد.

شب،بعد از اینکه لب پنجره وایسادم،دختری که زیر پنجره اومد،شمع دستش گرفته بود.چند بار تکون داد.تمام لباساشو خاک گرفته بود.انگار گرد و خاک راه طولانی روش نشسته باشه ،موهاشم به رنگ خاک دیده میشد.بعد از اینکه چند بار تکون داد.صدای دور قطار که داشت به ایستگاه نزدیک میشد رو شنیدم.انگار که قطارو روی یک کشتی سوارش کرده باشن یا با یه هلی کوپتر به ایستگاه نزدیکش می کردند.

مادرم گفت:

-25 سال میشه که هیچ قطاری از اینجا رد نشده.آخرین قطاری که اینجا اومد قطار از ریل خاج شده بود.آدماش اونقدر عصبانی شده بودند که هر کدوم چوب دستشون گرفته بودند هر کسی رو که می دیدند اونقدر می زدند تا خون روی محوطه ی ایستگاه جاری می شد.وقتی رسیده بودند لب پنجره ی بابات چو باشونو محکم به هم می کوبیدن،می گفتن،ریل قطارو از قصد خراب کردی تا ما اینجا گیر بیفتیم.ما مورین راهن با تدابیر شدید امنیتی اونارو گرفته بودند با آخرین قطاری که سمت ایستگاه اومده بود ،فرستادنشون که برن.

صدای قطار قطع شده بود.از 5 کیلومتری صدای بهم زدن چوب به هم می اومد،هر لحظه بیشتر می شد.صدای همهمه ام قاطیش می شد.دختر شمعو روی زمین گذاشته  بود خودش اونجا نبود.حتی زیر پنجره ام نبود. انگار توی زمین قایم شده بود و شمعو دستش گرفته بود. مادرم نیشخند زد و گفت:

-فکر نمی کردی این بلا رو سرت بیارن

-بخور این چوب رو تا یادت نره که حروم زاده ای

نگاه می کردم به چوب به دستا ،پسر لیلا تازه شبیه من شده بود قاطی پسرهایی بود که چوب به دستشون گرفته بودند ومحکم می کوبیدن به هم.

-بخور این چوب رو تا یادت نره...

تمام پسرهایی که چوب دستشون گرفته بودند شبیه من بودند.سرم رو روی زمین گذاشته بودم،مادرم رو نگاه می کردم که داشت چوب هایی که روی زمین ریخته بود رو جمع می کرد.بی انصاف مادرم هم شبیه لیلا شده بود.مثل خود لیلا بود.فقط چین شکمش روی صورتش اومده بود.

 

+ نوشته شده در یکشنبه یازدهم اسفند 1387ساعت 18:41 توسط آرش |

ديوانه ی خيابان هفدهم

كسي كه مثل هيچكس نيست ، مثل آنكسيست كه بايد باشد .

خوابت برد . بدون اينكه متوجه شوي ملحفه را از روي خودت كنار زدي شايد باد ملايمي روي صورتت بزند تا خنك شوي . كوچه درختان افراي كنار جاده سايه اي روي ما نيانداختند تا بدون اينكه دست روي پيشاني بگذاريم انتهاي جاده را نگاه كنيم . بوي افرا گيجت مي كرد . در كل جاده مي پيچيد بازهم ملحفه را روي خودت مي انداختي .

بعد از 60 روز كه از سربازي برگشت پوتين خاك خورده اش را ديدم . روي ميخ آويزان كرده بود تا يادش نرود بشورد. صداي زمزمه هاي اكبر با قناري مي امد . وارد شدم . صداي مادرش بود داشت جاي اكبر با قناري زمزمه مي كرد .

حسين آقا به شانه ي جلو انداخته اش نگاه كرد :

- اخه اكبر مونده . پوتيناش دست منه . لازم داره !

- اكبر نمياد، سوار شو .

با هم سوار اتوبوس شديم . كنارم نشستي . به دختري كه روبرويت نشسته بود نگاه كردي ، عاشق موهاي فرفري اش شدي . دست دراز كردي تا موهايش را بگيري . يك دسته از موهاي مرا كندي . دردم گرفت دستت را عقب كشيد ي .

گل زرد رنگ روي پيراهنم را چيدي به دختر دادي . گل را لاي صفحه 125 كتابش گذاشت . هر روز كه كتابش را باز مي كرد از گل روز قبل اثري نبود . حتي بويي از آن در فضا نمي پيچيد . فقط بوي افرا هاي كنار جاده داخل اتوبوس پيچيده بودند .

پيراهن را روي بند اويزان كردم . گل هايش تمام شده بود . زمين و آسمانش سبز ديده ميشد .

موهاي سياه فرفري دختر دور گردن اكبر پيچ خورده بود ، داشت اكبر را خفه ميكرد . دست دراز كرد از استين هاي لباس خودش را بالا كشيد . طناب را گرفت و از درون لباس سُر خرد روي زمين افتاد .

بارون كه ميزد روي صورتم معلوم نبود كه گريه ميكردم .

- بيدار شدي ؟

- اسبها از كنار جاده رد شدند ؟

- نه، فقط گرد وخاك رو ميشه ديد .

پدر وارد شد ، پوتين واكس خورده را روي صندلي گذاشت . بند نداشد . از طناب آويزان كرده بود . عقب اتوبوس را نگاه كرد بغضش تركيد . سيگاري كه گيرانده بود از لبش افتاد زد زير گريه . پوتين اكبر را دوباره دستش گرفت . سيگار را روي لبش گذاشت دوباره آرام گرفت .

اتوبوس كنار جاده ايستاد . دختر مو فرفري پياده شد .

اكبر خوابش برد . دختر دورشد ...  دور شد ...  دور شد.

نقطه كه روي كاغذ گذاشتم يادم رفته بود گردو خاك روي دفتر نقاشي را بكشم تا شبيه به گم شدن دختر در انتهاي جاده شود . وقتي كه اكبر بيدار ميشود بفهمد چگونه دورد شده .

مي گفتي موهايش روي زمين كشيده مي شود كه گرد وخاك مي كند .

اسمش را كه مي خواستي انتخاب كني حروف الفبا ديگر 32 تا نبود . فقط 4 حرف را مي شناختي .

حروف الفبا را تازه ياد گرفته بودي فهميده بودي " الف " اول اسم خودت مي تواند باشد .

حرف " س " را كه پيشنهاد كردم تعجب كردي .

نگاهش كردي . گفتي سِويل ... سِويل ... بلند داد زدي هيچكس بر نگشت . دور شد .

هرچقدر بلند داد مي زدي افراهاي بلند صدايت را مي گرفتند . بعد هم صدايت گرفت و ديگر نتوانستي داد بزني .

پرده ي قرمز رنگ كنار زديم تا يك ذره نور به ما برسد . بعد شروع كرديم به دور هم چرخيدن ، انقدر چرخيديم كه تمام آسمان را ، جاده اي كه افرا هاي كنار جاده رديف شده بودند ديديم . زمين خورديم . نشستيم با هم ته جاده را نگاه كرديم . شايد اسبها را ببينيم . گرد و خاك نزديك مي شد و لي اسبها ديده نمي شدند .

اكبر را كه دور خانه چرخاندن همه بيرون رفتند . مادر نشست بازهم به جاي اكبر شروع كرد به زمزمه كردن با قناري.

پاچه ي شلوارهايمان تماماً گل شده بود . پاهايمان سنيگين تر . همه دور اكبر نشستيم تا بيدارش كنيم ؛ بيدار نمي شد . خواب سنگيني كرده بود .

در انتهاي غروب اسبها به ما نزديك مي شدند . گرد و خاك كنار رفته بود . دختر مو فرفري كه لباس قرمز تنش بود به ما نزديك مي شد ؛ نزديك ... نزديك .

ملحفه سفيد روي صورت اكبررا كنار زديم  از سرش كم كم خون مي امد .

پدر پوتين دستش گرفته بود .

مادر داشت به جاي اكبر با قناري زمزمه مي كرد ...

 

 

+ نوشته شده در شنبه دوم آذر 1387ساعت 17:19 توسط آرش |

نسل کشی خرچنگها 

 

جلسه فوق العادهای که مسئولین شهر برگزار کردند،تمام نظرات بر این بود که به علت ناکامی تمام ارگان های شهر از جمله شهرداری که در فعالیت های خود ناکام بوده ،این کار برعهده متخصصین قرار گیرد تا نتیجه بهتری بدهد.

متخصصین در روند پیشرفت مطالعات خود به این نتیجه رسیدند که گونه ی زرد رنگ مورچه ها که در این منطقه زندگی میکنند دارای چندین ملکه بوده و این خود می توانست استقرار میلیون ها مورچه را در این منطقه باعث شود .

مطالعاتی را که طی 30 سال گذشته مبنی بر از بین بردن مورچه ها انجام داده اند بی فایده بوده و باعث دلسردی مردم شهر مین نیز شده است. حتی جاده ای را که متخصصین در وسط جنگل برای سریعتر انجام شدن کار خود هموار کرده بودند ، نمی توانست به آنها کمک کند.

روز 5 ام پس از استقرار کامل خرچنگها در نقطه ای از جنگل که هر ساله تمامی آنها برای تخم ریزی در آنجا جمع می شوند ، به سمت قسمت جنوبی شهر حرکت کردند.

با وجود تمام مراقبت هایی که مسئولین شهر انجام داده اند ، امسال هم خطر نابودی تعداد زیادی خرچنگها از طرف مورچه های زرد رنگ که در مسیر حرکت تله هایی بر سر راه راه خرچنگها ایجاد می کنند وجود دارد.

مردم شهر مین از اینکه طی 10 سال گذشته جمعیت خرچنگها آن شهر به نصف کم شده بود ، نگران بوند. ترس مردم شهر از وقتی شروع شد که پس از گذشت 3 روز متوجه شدند که محصولات جمع شده در انبار ناپدید  شده است.با وجود این نگرانی ها متخصصین هشدارهای متعددی را از طرف مورچه های زرد رنگ به آنها داده اند. و این امکان وجود داشت که مورچه ها تمام سطح زیر خانه ها ی ان ها را در بر گرفته باشند.

اگر سم ایجاد شده از طرف متخصصین مورد استفاده حتی یکی از مورچه ها قرار گیرد میتواند از همان مورچه بین همه آنها اپیدمی شده و باعث از بین رفتن خیلی از آنها شود.

ساحل زیر صخره به رنگ قرمز در آمده بود . تمام خرچنگها خود را کنار ساحل رسانده بودند. نور مستقیم تابیده شده از طرف ماه این پیغام را به آنها میداد که مناسب ترین وقت است برای تخم ریزی آنها . گروه گروه از خرچنگها وارد آب شده و تخم ها ی خود را در آب رها کرده. تنها این امید برای از بین نرفتن خرچنگها وجود داشت که تخم های ریخته شده در آب بعد از 1 هفته به ساحل باز گردانده شوند.

عده ای از خرچنگها نیز برای رفع گرسنگی از تخم های ریخته شده ی خرچنگها روی ساحل استفاده می کردند.

مورچه های زرد رنگ سم جا گذاری شده در کنار لانه های خود را از آنجا دور کرده بودند. حتی کوچکترین توجهی به آنها نکرده بودند.

فردای تخم ریزی خرچنگها طوفان شده بود . نمی توانست امیدوار کننده باشد.نگرانی برای بازگشت بچه خرچنگها وجود داشت.

2 هفته از تخم ریزی گذشته است ولی طوفان همچنان دامه دارد.تمام مسئولین شهر منتظر پایان طوفان هستند.

طوفان تمام شده بود . هیچ اثری از بچه خرچنگها نبود . حتی متخصصین هم نتوانستند کاری بکنند.

با وجود تمام پیشرفت در این زمینه تمام مسئولین شهر شکه از اینکه هیچ کدام از این پیشرفتها نمی تواند جلوی از بین رفتن خرچنگها را بگیرد.

 

+ نوشته شده در جمعه هشتم شهریور 1387ساعت 23:41 توسط آرش |

 

آرامش چشمان مادر بزرگ

 

 

موهای حنایی اش تا قوس کمرش می رسید.راه که می رفت مثل یال اسبی که درحال دویدن باشد موهایش شروع به بازی می کردند. چشم راستش را بست تا بتواندبا دقت مرا نگاه کند.موقعی که چشمش را می بست چروکها زیر چشمش حلقه میزدند موهای بافته شده اش را به پشت انداخت و آرام آرام از کنارم رد شد به پنجره که رسید با قد کوتاهش پرده را کنار زد بیرون را نگاه کرد این بار با دو چشم.

برف می بارید دانه های درشت برف قبل اینکه روی درخت بنشینند،اول صورتشان را به هم می چسباندند بعد بدنشان را ، یکی که می شدند ،می نشستند روی درخت دانه های برف فرصت کمی داشتند تا عشق بازی کنند و همدیگر را دوست داشته باشند ،باید به دانه های روی زمین می چسبیدند.

اگر بچه بود دوست داشت آنقدر زیر برف بماند تا تمام بدنش سفید پوش شود یا کنار درخت حیاط آدم برفی درست کند ،بعد هم یک دماغ با هویج برایش درست کند یا شی دیگری که به صورت آدم برفی بیاید بعد آنکه جلیقه را تن آدم برفی می کرد دکمه هایش را هم جای چشمان آدم برفی بگذارد تا آدم برفی مثل مادر بزرگ او را زیر برف ببیند .

تسبیح آبی رنگش را از جیبش در آورد صدای دانه های تسبیح را که شنیدم فهمیدم که صلوات می فرستد. با هر چند تا دانه که رد می کرد یک صلوات می فرستاد تا دانه ها زود تر تمام شوند. رو به من کرد بعد از این که چند اسم اشتباه گفت با لاخره اسم مرا پیدا کرد وگفت : میدونی درخت ها تو سال دو بار خمیده می شن، یه دبار وقتی که برف رو شون بشینه و دوم موقع تحویل سال که خم میشن و زمینو بوس می کنن .در حالی که با من صحبت میکرد صدایش کم کم ارام شد. دیگر صدایش را نشنیدم .در حالی که تسبیح در دستش آویزان بود ، خوابش برد.

 

در اتاق تاریکی محبوس شده بودم.سگی که نمی دیدم هی تکه ای از بدنم را می کند ودور   می شد.زیر گلویم را که گرفت از خواب پریدم.مادر بزرگ با حالت چمباتمه در جایش خوابیده بود.حتی صدای زوزه ی سگ هم نمی توانست مادر بزرگ را از خواب بیدار کند.ساعت 4:20 صبح بود.هوا هنوز روشن نشده بود.سگ همچنان زوزه می کشید.

طبق عادت قبل از اینکه اذان بگوید از خواب بیدار شد. هیچ توجهی به صدای سگ نکرد. به طرف پنجره رفت بدون اینکه به من نگاه کند ...

تسبیح را کنار سجاده گذاشت و با صدای بلند شروع کرد به خواندن نماز.سایه ای از کنار پنجره رد شد.نور چراغ خیابان سایه را روی دیوار می لرزاند. می توانست 4 پای سگ باشد یا 2 نفر باشند که با فاصله ی کم ،پشت سر هم حرکت میکنند. بدن سایه ها مشخص نبود . گاه کوتاه می شد گاه بلند.

صدای ذکر گفتن مادر بزرگ شروع شده بود. چهار زانو تسبیح را در دستش گرفته بود و ذکر می گفت . سجاده را کناش گذاشت.به آرامی سر جایش دراز کشید.دانه های تسبیح را در دستش می چرخاند. صدای زوزه ی سگ همچنان می آمد. به سایه های روی دیوار نگاه کردم تا شاید آنها را تشخیص دهم. مادر بزرگ به راحتی خوابش برده بود در حالی که تسبیح در دستش آویزان بود.

 


 

+ نوشته شده در سه شنبه هشتم مرداد 1387ساعت 16:59 توسط آرش |

 

به خودت نگاه می کنی

                           از دور

غربت کوچه ها را

شانه

      به

         شانه

               با خودت می کشی

                روی آسفالت

خسته که می شوی

برایشان

          شعر می گویی...

 شاید خوابتان ببرد

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و ششم تیر 1387ساعت 0:47 توسط آرش |

 

کبودی دور چشم راستش بیشتر شده بود. تمام دور چشمش را پوشانده بود. بیشتر به رنگ سیاهی می زد،  نمی شد سفیدی داخل چشمش را به طور کامل تشخیص داد. بر خلاف همیشه از در که وارد شد نیمرخ جلوی آینه ایستاد.دستش را به آرامی روی گونه هایش کشید . لبخند سردی به چهره خود در داخل آینه انداخت. طاقت نیاورد، سریع برگشت و تمام رخ خود را در آینه دید. به صورتش خیره شده بود، موهای سیاهش را سمت راست صورتش ریخت. به طرف من برگشت . به صورتش که خیره شدم پاهایم سست شد، توانایی نشستن روی صندلی را از دست دادم . مثل اینکه زنبوری درون سرم حرکت کند وهرپنج ثانیه نیشی به مغزم می زند ،سوزش عجیبی بدنم را فرا گرفت . در حالی که حلقه را در انگشتش می چرخاند مثل اینکه مسیر را قدم می کند به طرف من می آمد. شاید به صورتش فکر میکرد یا سقط شدن جنین دوماهه اش. کنارم روی صندلی نشست .هیچ هرفی نمی زد . با تکانی که روی صندلی می خورد صدای قیژ قیژ مهرهای صندلی بر فضای اتاق حاکم شد . بوی عطر همیشگی را نداشت، مثل اینکه فراموش کرده بود به خودش عطر بزند ، شاید هم من نمیتوانستم بوی عطرش را تشخیص دهم. مثل شب گذشته شروع به خراشیدن  دیوار کناریش کرد . فروریختگی روی دیوار بیشتر شده بود و سفیدی گچ زیر ناخنهایش جمع شده بود. هر چقدر می گذشت محکمتر دیوار را خراش می داد .در حالی که دیوار را خراش می داد به عکس روی دیوار خیره شد. باران به صورت اریب شروع به باریدن کرده بود . زن در حالی که بچه در بغلش بود، کنار رودخانه نشسته  بود. دانه های باران به شدت با صورت زن برخورد می کرد،ولی زن همچنان بدون حرکت نشسته بود. آب کم کم بالا می آمد به حدی رسیده بود می خواست از عکس روی دیوار بیرون بریزد .حلقه را محکمتر درون انگشتش  چرخاند . با یک حس غریبگی به من نگاه می کرد . دستش را روی صورتم گذاشت. گفت : زیر چشمانت گود شده . زرد شدی. سرم را روی سینه اش گذاشتم.قلبش تد می زد . کودک سینه مادرش را به دهن گرفته بود . لبانش را تند تند تکان می داد تا بتواند خودش را سیر کند . آب رودخانه بالا آمده بود،باران تندتر شده بود ،آب تا بالای کمر زن رسیده بود . بچه از دست مادرش جدا شده و در آب افتاد . چشمانم سیاهی رفت . با حالت غش بر روی تخت افتادم  به سختی چشمانم را باز کردم پلکهایم سنگینی می کرد، توانایی نگه داشتنشان را نداشتم . دراز کش سر جایم نمی توانستم تکان بخورم، تخت مرا چسبیده بود اجازه حرکت را ازمن گرفته بود. ساعت روی دیوار را نگاه کردم ، عقربه های ساعت روی یک و بیست ثابت مانده بود . ساعت مچی ام را نگاه کردم، زمان نمی توانست به این تندی بگذرد برای هر پنج ثانیه یک دقیقه هم که باشد، ساعت چهارو هفده را نشان می داد. به عکس روی دیوار خیره شدم. باران بند آمده بود .آفتاب مورب به صورت زن می زد. زن همچنان بدون حرکت کنار رودخانه نشسته بود و به کودکش که درآب یخ زده بود نگاه می کرد. در اتاق نبود زیر سیگاری پر بود از ته سیگارهای صورتی رنگی که هنوز دود از آن خارج می شد.از پنجره بیرون را نگاه کردم. به سمت در حیاط می رفت، در حالی انگشتش را لای موهایش می چرخاند به دستگیره در نگاه می کرد.                                                                                                                        

 

+ نوشته شده در شنبه یازدهم خرداد 1387ساعت 9:8 توسط آرش |

سكوت هياهووار زنده گي ام را مي شكافد

_و زنده گي مرا در دايره ي خويش محبوس مي دارد

_من بوس مي خواهم

_به بيراهه مي روم از صداي اشك هاي ات

_من تنها بودم، تنها، تنها، تو دامن ات را چين، چين، چين

 

_هاي! اي تلويزيون خاموش! من بي پوچي هيچ ام

_و پيام ات را بي هيچ نشانه اي در خاطرم مي گذرانم

_و چادوي جعبه اي ات را پياله پياله سر مي كشم

_اشك هاي ات مردن ام را مي خواهد

_و مردن ام زير نديدن ات كوه هاي زاگرس را

 

_آي! اي تلويزيون! در زمان خاك خورده، من خاطره ي يك خداوند اسكيزوفرني هستم

_و بلند كه مي شوم كوتاه تر مي شود همه چيز

_من تبسمي از ميان برف پاك كن ها

_خيس تن ات صداي باران را مي ريزد از چشمان ات

_ريق رحمت را سر مي كشم آخر، عزب ميان سالي ام، دل ام امشب فحش مي خواهد

 

_آي! اي تلويزيون! اي زنده گي خداساز! چه گونه شرح دهم لحظه ي كسالت آور خواب آلوده ي انديشيدن به خويش، من دار مي خواهم، من خواب

_خودم را بر مي دارم و با پا هاي ات مي روم

_پيراهني براي جهان بباف تلويزيون!

_و ما بباف را با "ف" فساد نوشتيم

_و با با فتني ها خودمان را دار زديم

 

شعر با هم:

م ندای انسان ،مسافر زمان ، هامون ،خرامنده ،خود شیفته

+ نوشته شده در شنبه چهاردهم اردیبهشت 1387ساعت 14:29 توسط آرش |