دیشب خواب عجیب غریبی دیدم:
خواب دیدم معلم مدرسه شده ام و معلم ها هم بچه مدرسه ای شده اند و من به انها تکلیف میدهم.صد تا کتاب تاریخ بهشان داده ام که هر شب حفظ کنند و چندتا سوال که جواب بدن:
۱)تفاوت یک دانه سرخک با راسو چیست؟
۲)وزن یک فیل کوچک تقریبا چقدر است؟
۳)یک دیکشنری قطور روسی را به زبان عهد عتیق ترجمه کنید.
۴)نام رئیس جمهور اینده ماگنو زنوپیا چیست؟
۵)اگر شما ۷ سیب داشته باشید و ۳ تای انرا به من بدهبد انگاه یک مورچه چند تا دندان دارد؟
۶)که چی ؟=(۱۱۱*۴۵۶)-(۴۵۸*۴۵۶)
هر کس این سوالهارا جواب نداد از گوش اویزانش کردم و چنان نیشگونی ازش گرفتم که دادش به هوا رفت٬انقدر بلند که یکهو از خواب پریدم در حالی که حسابی دلم خنک شده بود.
خرمگس
بوی جوراب شاید بهانه ی خوبی واسه شروع داستان نباشه ولی در اینجا چاره ای نیست.شما حساب کنید که چند نفر دور هم نشستن دارن صحبت می کنن .اگر بخوای از چای صحبت کنی خیلی مسخره و کلیشه ای میشه مثل ...اگر بخوای از فضا و هوای اونجا شروع کنی خوب اینم زیاد جالب نیست ولی دست گذاشتن روی چیزی که نوع و شکل نشستن چند نفرو باعث شده به نظر میتونه خوب باشه.شما به بوی تند ماجرا توجه نکنید شاید باعث بشه حالتون بهم بخوره ولی چاره ای نیست از اینجا شروع میکنیم.
امیر تازه از مسارفت رسیده . بدون اینکه کاری کنه زیر پنجره کنار دیوار تکیه داده.اگه حرکت کنه میشه گفت که ادم ایزاد جون داره.جورابشو کنارش توهم کرده مثل توپ. بقیه به خاطر بوی جوراب دورتر ازش نشستن:
- امیر: پنجررو ببند پشه میاد تو.شب نمیشه خوابید اذیت میکنن.
- مصطفی: تو بیرونو نمی بینی!ببندم بیکار بشینم؟
– امیر: این وقت شب چی میخوای ببینی.کسی تو کوچه نیست که!؟
– مصطفی: چرا پیدا میشه.یکی رد می شه که بالا خره!تازه 9:45
– امیر : بمون تا یکی پیدا شه.
–ارش : راستی گوشیه علی گم شده. هرچی بهش زنگ می زنه خاموشه.
– امیر: معلومه کسی که گوشیشو 2 شب گم کنه ادم درست حسابی که پیداش نمیکنه که بهش بده.
– مصطفی: واسش خوب شد . از طرف انجمن گوشی داران بدون مزاحم حمایت میشه تازه بهش لوح تقدیرم میدن.با این گوشی تا حالا به یکی ام مزاحم نشده.
– ارش : تو گوشیش عکس و فیلم شخصی نداشت؟
– قاسم : نه، گفت ندارم.
– ارش : فردا بره خطشو بسوزونه. واسه چی ناراحته؟
– قاسم : شانس اورد،عکس و فیلم توش نبود.اون وقت طرف ول کن نبود. معلوم نبود چیکار میکرد!
–ارش : فکر نکنم مشکل پیش بیاد.
– قاسم: خودش حساسه. کسی که ساعت2 شب گوشیرو پیدا میکنه ادم درست حسابی ای نیست که.
– مصطفی : خوب شد گم کرد.اگه گم نمیشد خودشو گم می کرد . تازه اون گوشی باعث همه خرابیا میشه.
– ارش : واسه چی ؟
–مصطفی : حساب کن طرف میره تا صب با گوشی زنگ می زنه به هر کی که دل...
– امیر : بشین دیگه خسته می شی جلو پنجره.
– مصطفی : غصه نخور.زنگ میزنه به هرکی که دلش می خواد.
– قاسم : بد بختی اینجاست خلافکار از اب در بیاد.
–ارش : کارش را می افته دیگه.
– مصطفی : اگه گوشیشو گم نمی کرد چنتا معامله ام جوش نمی خورد.
– امیر: بعد میگن چرا انقلاب شد.
– ارش :حتما از علی شروع شد!؟
– مصطفی : اره دیگه انجمن حمایت واسه همین تشکیل شد.
– قاسم : چون می خواست انقلاب بشه؟
– مصطفی : نه چون میخواست گم شه، مامان اون بنده خدا زایید تش.
– ارش : مثل گله گوسفند می مونن. یه بز جلو شونه اگه بیوفته تو دره همه ی گوسفندا خودشونو پرت می کنن تو دره.کاری ندارن که بز واسه چی افتاده . حالا بزه پاش سر خورده.
– امیر: اونا دیگه کس مغزتر از علی ان.
– قاسم : بابا بی خیال،گوشیش گم شده.
– مصطفی : اگه گم نمیشد طرف وقتشو نمی ذاشت واسه این کار،انرژیشو صرف میکرد واسه کار دیگه،اونوقت تو مصرف انرژی اسراف نمیشد.
– امیر:اره انرژی کمتر مصرف میشد.ما به جای چای الان داشتیم ماالشعیر میخوردیم،اونم با طعم گلابی.
– ارش : اگه کمتر مصرف میشد با طعم گیلاس می خوردیم.
– امیر : کسی رد نشد؟
– مصطفی : هنوز که نه تازه ساعت 10:15
– امیر : تا صبم وایسی کسی رد نمیشه خیا لت راحت.
– قاسم : از گوشیه علی کشیدید بیرون دیگه نه.
– مصطفی : نه بابا هنوز تو کفیم.
– امیر: اخر سرم کسی نمیاد خالی خالی میزنی به جدول.
– مصطفی : حالا کو تا جدول.
– امیر: مثل اصل فرویدی میشه.
– ارش: این دیگه چیه؟
– امیر:نظریه ی منه.بر اساس این نظریه چون دانشجو بی جنبس اگه فضارو ازاد بذارن دیگه تو جوبا واسه اب جا نیست همش اب کمره.
– ارش: دمت گرم فیلسوفم شدی که.
– مصطفی:نمونش من که کنار پنجرم مگه نه؟
– ارش:تو که با پای لختم میزنی به جدول.
– قاسم :اخر سر انقدر میگید که هممون می زنیم به جدول.
– ارش:بیاین به گوشی علی زنگ بزنیم.
مشترک مورد نظر خاموش می باشد
مشترک مورد نظر در دسترس نمی باشد
مشترک مورد نظر در شبکه موجود نمی باشد
.
.
.
فایده نداره
– قاسم:بچه ها یکی هندونرو بیاره بزنیم.
– ارش:تا صب وصلیم به توالت.
– امیر:تازه چای خوردیم دیگه نگو.
– مصطفی: دیدی یکی میاد!
همه با هجوم جلوی پنجره اومدن حتی خسته ترین نفر،به دختری که از ماشین پراید زرشکی رنگ پیاده می شه نگاه می کنن. دختر چاره ای نداره جز اینکه این جمع حرفایی رو در بارش باید بزنه…
– امیر: چراغو خاموش کن مارو نبینه.
– مصطفی: وقت نیس بیخیال،ببین حالشو ببر.
– قاسم:این همون پسرس که همیشه باهاش می یاد اینجا!
– ارش: مگه دانشجون نیستن!؟
– قاسم:چرا،زیدشه دیگه.روزی با چند نفره.
– امیر:خوب سواری می ده ها.
– مصطفی:کس شعر نگید،ندیده از دنیا نریم.
– امیر:دیرور هرچی منتظر موندم نیومد.
– مصطفی:هر وقت که نمیاد،باید بدونی کی میاد.
– امیر:مثلا تو میدونی!
– قاسم:چقدم خستن.ماشینو نبردن تو حیاط.
– ارش:حتما پسره می خواد برگرده.
– مصطفی:خالی بستم،اینا زن و شوهرن.الکی تو کفین.یارورو جنده کردید.بشینید اگه اومد بهتون میگم.
– امیر:من خوابم میاد.
– قاسم:تازه سر شبه،خواب واسه چی!
– ارش:هندونرو مثل کالباس ببر.ازوسطم یه برش بزن تا بخوریم.
– مصطفی:واسه منو بدین اینجا.
– امیر:خودت بیا بردار.
– قاسم:میگم تا صب نوبتی پای پنجره وایسیم اگه اومد بگیم.هرکیم خواب بود بیدارش میکنیم.
– ارش:شاید امشب نیاد!
– مصطفی:خوب میخوابیم.
– امیر:توهندونرو درس بخور رو لباسات نریزه بعد بخواب.
– ارش:قیافش چطوریه؟
– امیر:مثل بقیه ادما.چش داره،دهن داره،دماغ،گوشاش معلوم نیست...
بعد اینکه ساعتو نگاه کردیم 1:45 ازصب گذشته بود.دیر بود ولی اگه قرار بود بیاد این موقع میومد.خوب صب که تو شلوغی که نمیاد.امیر زودتر از همه خوابش میبره وفرصت دیدن دختر خوشگل همسایرو که هر کدوممون قیافشو یجور می دونیم از دست میده.حتی مصطفی که ادعای دیدنشو می کنه دروغ میگه.الان ما 3 نفر موندیم،معلوم نیست کی زود این دخترو میبینه.شاید 3 تایی باهم دیدیم.شاید انقدر قشنگ بود که هرکی دید بقیرو بیدار نکنه...
– مصطفی:مگه فردا جمعه نست!علی بگا رفت،فردا که نمی تونه خطو بسوزونه.یارو پدر خطو در میاره.
– قاسم:اگه زنگم بزنه هیچ کاری نمیشه کرد.
– ارش: یروز از طرف پلیس میان دایمو میبرن بازداشگاه.میگفت خطمو واسه چند دقیقه انداختم تو گوشی دزدی شده،نگو صاحب گوشی چند روز قبلترش مرده بوده.
– قاسم:اینترنتی نمیشه سوزوند؟
– ارش:باید بره امور مشترکین.
– مصطفی:اگه علی میدونست ما انقدر به فکر گوشیشیم راحت میخوابید.
– ارش:چشام خیلی میسوزه.نیومد.
– مصطفی:چقدر بی جنبه.بیدار بمون میاد.
– قاسم:بخواب بیدارت می کنم.موصی بیا توام بخواب خسته شدی .استراحت کن بیدارت میکنم.شاید حواسمون نبوده رفته خونه!
– مصطفی:حواسم بود نیومد.چشات خیلی قرمزه!
– قاسم:واسه باد کولره.تو که یه کلمه میخای بگی همشو خمیازه میکشی.
– مصطفی:بیدارم تا بیاد.
هر چند ساعت 2:50 نشون میده ولی ما با حالت خستگی منتظریم تا بیاد. هیچ ایرادی نداره اینم میذاریم به حساب بیداریای دیگه.مگه چی میشه.اگه نیاد ارزششو نداشته.من چشام خیلی سنگین شده.میخوابیم شاید خواب اومدنشو ببینیم.
با نهایت احترام به: ولی ابرازی
مرگ آقای "واو"
اهدا کردن اعضا شاید کم اتفاق میافته ولی وقتی اتفاق می افته خیلی از طرف خونواده ای که عضو می گیرن قابل ستایش و تحسین بر انگیزه. بعد از اتفاق "چه چه"و "به به" به خانواده ای که عضو دادن.
- ماشا... چه کار خوب و چه خانواده ی فهمیده ای چه انسان قابل ستایشی.
و خونواده هم اول تو غم از دست دادن اون شخص و بعد از یه مدت که از مرگش گذشت وقتی غمش سبکتر میشه: هجوم گل و بوسه و شاید هدیه های گرون قیمت به خاطر رفتار پسندیده ای که خونواده انجام داده و تونسته احتمالا یکی از اعضای خونواده رو که حالا هر کسی باشه از مرگ نجات بده. بعد شروع می کنن از مثلا قلبی که گرفتن می گن،تاثیری که قلب اون شخص روی گیرنده ی عضو گذاشته و خود اون خونواده ی اهدا کننده ام تو مدتی که اومدن بهشون سر بزنن،فکر میکنن که اون شخص همون-داداش یا پدر...- کسیه که عضوشو اهدا کرده.
یکی از سخترین قسمتای قضیه اینه که این عضو به شخص گیرنده نگیره. اون وقته که نه تنها عزیزشونو از دست می دن بلکه عذادارم میشن.حتمآ افراد با تعصب خونواده شروع می کنن از به دکتر فش دادن و کم کم می رسن به اون شخصی که لطف کرده عضوشو اهدا کرده.کی میدونه چی می شه.اتفاق که افتاد به نظر شما میشه کاریش کرد؟
قشنگترین و شاید بدترین حالت قضیه (البته این بستگی داره به کسی که می خواد این قضیه رو نگاه کنه .فرض کنیم که من دارم نگاه می کنم.اره من یعنی آقای ((واو)) . اینکه گفتم واو نه واسه اینه که نخوام مشخص بشم کیم.آخه دلیلی نداره ،البته اگه بدرد بخوره شاید اسم کاملمو تو ادامه بگم.) اینه که قضیه از این قرار باشه: فرض کنیم کسی که عضو اهدا می کنه پسر باشه و کسی که عضو می گیره دختر باشه بهتر بگیم جنس مخالف باشه.
اینجوری اسم گذاری کنیم .آقای ((پ))عضو اصلیشو که قلبش باشه،به خانم ((د))میده،از شانس خوش قضیه این پیوند موفقیت آمیز بوده و خونواده ی ((د)) در پی اینن که عضوی که گرفتن تو مرحله ی اول از کیه؟!و تو مراحل بعدی این شخص جنس مخالف بوده یا نه...؟!!!
من هیچ فکری نمیکنم ولی این فرض رو بکنیم که خونواده ی ((پ)) مذهبی باشن و عضوی که دادن به خونواده ای بوده که تو این قید و بندا نیستن.حالا خانواده ی ((د)) با تمام تشکیلات خودش میره واسه آدرسی که پیدا کردن. احتمالآدیدنی که چند ساعت برای بار اول اتفاق میافته،یه مدت که از روش بگذره به تلفن میکشه و آخر سرم تموم میشه. هیچ رابطه ای بین اینا نیست و خانم ((د))به سلامتی داره زندگیشو می کنه،کاریم نداره که چه اتفاقی واسش افتاده.
شوک اولیه واسه خا نواده ی ((پ))به این خاطره که این شخص دختره و شوک بعدی واسه خانواده ی ((د))از اینه که این شخص پسره. این وسط دختر مجبور باشه از رئوف بودن قلب پسر بگه و خودش توش گیر کنه،وسطش اشک دنبالش همه گریه.
- پسر شما خیلی انسان بزرگی بود.مخصوصآ با این قلب رئوفی که من میتونم به معنای واقعی حس کنم که چقدر صاف و صادق بوده.
پدر خانواده: ما از وقتی که دخترم این عضو گرفته،تغییری که کردرو حس میکنیم.
مادر خانواده: واقعآ راست میگن.
خانواده ی پسر از این تعریفایی که یه دختر غریبه واسه پسرشون انجام داده،خجالت کشیدن - صورت مادر سرخ شده. دختر بزرگترم که نشسته مثلا که همه کاره ی اون خونوادست چون پدر ندارن. داداش کوچیکترم که حتمآ نباید حرفی بزنه ولی حضورش می تونه معنی داشته باشه به این صورت که آخر سر خانواده ی((د))به طور عجیب وغریبی که احتمال نمیره از این پسر کوچیک تعریفو تمجیدی میکنن که حد نداره-
مادر پسر: ما می خواستیم یه کار انسان...انسان...
خواهر پسر: ببینید همین که ما الان داریم می بینیم که قلب داداش ما که خیلی دوسش داشتیم- گریه قسمت اصلی قضیه- داره کار میکنه،یعنی نمرده ،زندس.
بعد کمی فکر می کنه اگه زندس چرا بصورت دختر؛؛؛؟!بلند میشه میره، یه بوس با گریه،تو آغوش گرفتن خاص،چند دقیقه تو بغل همدیگه بودن...
با خودش فکر می کنه: آخه داداش من که دختر نبود. چی بگم؟!
- امیدوارم- البته با بغض- بتونی از قلب داداشم مراقبت کنی.
البته زنده بودن من می تونه طور دیگه ای باشه.مثلآ اگه یکی از کلیه های من به خانم ((د)) ویکی به آقای ((پ)) برسه و بر حسب اتفاق این دو نفر همدیگرو تو خونه ی ما ببینن واز هم دیگه خوششون بیاد ازدواجی سر میگیره که خانواده ی ما هم از طرف خانواده ی ((پ)) هم خانواده ی((د)) به این مراسم دعوت می شه .
خوشبختی خانواده ی من از این می تونه باشه که بعد از از دست دادن من صاحب هم دختر، هم پسر میشه که اگه جدا از هم باشن واسه کسب اطلاع از حال عمومی هم با هم در ارتباطن و اگرم ازدواج کنن دیگه نیازی به ارتباط نیست.
نام آوران بهترین اسمی بود که من تو این مدت شنیده بودم. از وقتی که وارد این بخش شدم هر کدوم از کسایی که علایم حیاتی منو چک می کنن این اسمو به من نسبت میدن.
- کار خوبی میکنن یه جای مخصوص تو قبرستون به اینا میدن.
- جاشونم با مرده های دیگه فرق داره،دور تا دورش دیوار کوتاه داره که روشو گل کاری کردن.
- بایدم فرق کنه ، چند نفرو ازمرگ نجات میدن.
دکترگفت: هیچ فایده ای نداره،احتمالآگزارش بدیم به سازمان پیوند اعضای کشور.
تنها یکی از دکترا بودکه هر وقت می اومد بالا سر من بلند صحبت می کرد، به نظرم واسه اینکه پرستارا حواسشونو جمع کنن در مورد کسی که نمرده صحبت نکنن.
- امیدوارم ،امیدوارم خدا خودش بتونه کمک کنه.
داشت از یه نیرویی صحبت می کرد که اگه عملی میشد نه تنها من از این شرایط خارج می شدم ، می تونستم باعث امید خیلی از خانوادهایی بشم که مریضاشون این تو خوابیدن و اونا هر کدوم تو یه دستشون یه قرآن کوچیک گرفتن دست دیگشونم وصل کردن به میله ی پنجره تا بتونن شفای مریضا شونو بگیرن.
اگه این اتفاق بیفته نه تنها من 8 تا عضومو نمیدم ، پیشبینی های کمیته ی اهدا هم رد میشه.
آقای ((واو))نمی تونه به مانیتور روی سرش نگاه کنه چون همونطور که سرشو سمت چپ گذاشتن دیگه تکون نمی خوره . می تونه از روی صحبتهایی که دکترای این بخش – که حتمآ با پوشش مخصوص سبزن- که مدام در حال رفت وآمد روی سرشن و با هم صحبت می کنن بفهمه چی می شه:
- از دیشب خونریزیش زیاد شده.
- خونریزی واسه اینکه ضربه از پشت بوده.
- علایم حیاتیشو که هر 15 دقیقه چک می کنیم سیر نزولی داشته، هیچ امید بخش نیست.
صدای شیشه که میاد من گوشمو تیز میکنم تا بتونم بین صدای تیک تیک دستگاه که خیلی زیاده، صدای کسی رو که پشت شیشست تشخیص بدم .
- آقا شما کیش می شید؟
- من دومادشونم. حالش چطوره؟
- علایم حیاتیش خیلی کمه!
- آخه دکتر چند ساعت پیش گفت امید بخشه.
احتمالآ دومادمون بعد از اینکه پنجره بسته شده ، شروع کرده به گریه کردن. اگر کسی پیشش نباشه با صدای بلند ،اگرم باشه مجبوره خودشو طوری نشون بده مثلآ : "دکتر گفته حالش خیلی بد نیست."
- ببخشید شما چه نسبتی باهاش دارین؟
- من خواهرشم .
- حال عمومیش خوب نیست . به کمک دستگاه می تونه تنفس کنه.
احتمالآ بعد از اینکه خونوادم بره ، سعی می کنن رضایت خونواده ی منو بگیرن تا اعضایی که لازم دارن بهشون اهدا بشه. منو ببرن جایی که کلی متخصص جمع شدن ولباس سبز پوشیدن و هر کدوم تو پیوند زدن یکی از اعضا متخصصن.
- ببینید پسر شما دچار مرگ مغزی شده .میدونم... تو این شرایط صحبت کردن راجع به اهدای عضو خیلی سخته...ولی ما به عنوان کمیته ی ویژه ی اهدای عضو کشور به علت نبود چنین فرصتی توی جامعه مجبور شدیم تماس بگیریم...اگه شما هر چه سریعتر اقدام کنید خیلی بهتره. این احتمال هست که بیمار شما بمیره و ما نتونیم هیچ کدوم از اعضا شو استفاده کنیم.
- مامان من با دکتر صحبت می کردم گفت:نمی شه زیاد امید داشت.
- من نمی تونم بچم که قلبش داره کار میکنه بگم بمیره.
- میدونم ولی...
- ولی نداره تو که مادر نیستی بفهمی من چی میگم.
- مامان...
- مامان و کوفت.
# # #
میگن مرگ جوون با خونواده کاری میکنه که هیچ بیماری یا درد سر دیگه ای که بخواد اون خونوادرو از بین ببره ،نمی کنه. مثل یه ویروس وارد بدن می شه، شروع می کنه به سفید کردن مو ، چین انداختن روی پیشونی... سخت تر از اینه که فکر کنن جونشون تو عمل زیر دستای یه دکتر که لباس سبز پشیده و ماسک تو دهن داشته ، مرده . وقتی هم برن بیمارستان چششون که بیفته به کسایی که لباس سبز پوشیدن خیلی واسشون دردناکه ولی خو بیش اینه که دکترو تشخیص نمیدن چون صورتش ماسک داشته.
سفید خوابت
دفتر نقاشی کودکی میشود
چهره ی پفدار هفده سالگی ات را
پاک می کند
مادر
در را نه چندان محکم
به روی خوابت
عمیق تر میبندد
سفید
مادر
عمیق تر
سفید
مادر
عمیق تر
عمیق...
الی آخر
آدم هایی که گناه به نظرشون فقط چند کلمه است
رستگاری هم به نظرشون فقط چند کلمه است.
فاکنر
مادرم نیشخند زد و گفت:"فکر نکردی چه بلایی سرت میارن؟
چه فرقی میکنه اینکه من با یه چشم یا اصلا با دو چشم بخوام نگاه کنم،بیرون از پنجره رو به اونایی که اون پایین چوب به دست وایسادن چوباشونو طرف پنجره ی من گرفتن،می کوبن به هم
-"حروم زاده ی کثیف بیا بیرون"
-"جرات داری خودتو نشون بده"
هر لحظه ممکن بود از پنجره وارد اتاقشن،ولی خوب بود که پنجره ی من طبقه ی دوم بود سخت می شد بالا اومد یا اصلا نمی شد او مد بالا.اگر توام می اومدن منو اونقدر میزدند با اون چوبایی که دستشون بود که خیالشون راحت میشد.بالاخره یکی از اون چوبا که می گرفت به سرم،اون موقع خیال خودمم راحت میشد.
مادرم نیشخند زد و گفت:
-این چروکی که روی صورت من افتاده،با این که من هفتا شکم زاییدم،شکمم اینجوری چروک نداره.
دروغ می گفت،خودم یکبار که داشت لباسشو عوض می کرد شکمشو دیدم،چروک زیادی داشت،آدم راستش می خوابید،از هر چی زن بود بدش می اومد.
می گفت من قشنگتر از لیلا بودم،آخه لیلا که از رو عشق زاییده نشده،معلوم نبود باباش کی بود.
چند دقیقه یکبار صدای چوبا کم می شد،پشت پنجره که رفتم،داشتن با هم حرف می زدند،حواسشون به بالا نبود.اگه گوشمو نزدیک می بردم می تونستم بشنوم چی میگن،صدای یکیشونو شنیدم که می گفت:همون موقعی که اینجا گیر کردیم،باید همشونو از بین می بردیم تا این بلا سرمون نمی اومد. همه شون شبیه هم بودند ،انگار که همه شونو مامانم و لیلا زاییده باشند.
هر چقدر فکر کردم هیچ شباهتی بین مامانم و لیلا نبود که کسی رو که بخوان بزان شبیه هم باشن.
از پنجره که دور شدم انگشتمو توی چشام فشار دادم سوزشش زیاد شد.
مادرم نیشخند زد و گفت:
-می دونی سوزش چشات واسه چیه؟
فکر می کنم اولین باری که دختر عمو عباسو وقتی که حامله بود،نگاه کردم از اونجا بود.از لای در که می دیدم،انگار یه انگشته اشاره از توی ناف بیرون اومده بود به من اشاره می کرد بیا نزدیک،بیا نزدیکتر.وقتی رسیدم لیلا دراز کشیده بود روی زمین گفت :
- دوست نداری روی بچه ات دست بکشی
- دست روی شکمش گذاشتم پدر سگ اونقد محکم لگد میزد ، انگار دوست نداشت دستم رو روش بزارم . فکر کردم چرا لیلا دردش نمیگیره!
گفت : مگه نمی فهمی همش تورو صدا میکنه .
سرمو روی شکمش گذاشتم ضربان قلبش با لیلا یکی شده بود ، تند تند می زد ، دوست داشت زود بیاد بیرون یخه منو بگیره ، محکم بکوبه روی صورتم که روی شکم مامانش سرمو نزارم یا اصلا صداشو نشنوم .
لیلا گفت : مث بچگی های خودت تخسه از دیوار صاف بالا می رفتی هچکی جلودارت نبود .
مادرم نیشخند زدو گفت : نه به خاطر اونا نیست .
همه می گفتند:بچه اش خیلی شبیه منه،مثل اینکه بچه ی من باشه زیادم شبیه من نبود.فقط موی فر فریشو چشای گود افتادش شبیه من بود.
مادرم نیشخند زد و گفت:
-وقتی شبا سیگارو روی لبت میگذاشتی،لب پنجره وای می ستادی تا دختری که رد میشه واست آتیش تعارف کنه،نگاه می کردی.سیگارتو پایین می بردی می فهمیدی که فاصله زیاده،شروع می کرد آتیشو تکون دادن ،واسه اینکه بخواد صورتشو بهت نشون بده.می فهمید که داری نگاهش میکنی اونجا وا می ایستاد اونقدر تکون میداد که خوابت می برد.وقتی می رفت همون لب پنجره خوابت می برد.به خاطر همون آتیشا بود که چشات کور شد.
شب،بعد از اینکه لب پنجره وایسادم،دختری که زیر پنجره اومد،شمع دستش گرفته بود.چند بار تکون داد.تمام لباساشو خاک گرفته بود.انگار گرد و خاک راه طولانی روش نشسته باشه ،موهاشم به رنگ خاک دیده میشد.بعد از اینکه چند بار تکون داد.صدای دور قطار که داشت به ایستگاه نزدیک میشد رو شنیدم.انگار که قطارو روی یک کشتی سوارش کرده باشن یا با یه هلی کوپتر به ایستگاه نزدیکش می کردند.
مادرم گفت:
-25 سال میشه که هیچ قطاری از اینجا رد نشده.آخرین قطاری که اینجا اومد قطار از ریل خاج شده بود.آدماش اونقدر عصبانی شده بودند که هر کدوم چوب دستشون گرفته بودند هر کسی رو که می دیدند اونقدر می زدند تا خون روی محوطه ی ایستگاه جاری می شد.وقتی رسیده بودند لب پنجره ی بابات چو باشونو محکم به هم می کوبیدن،می گفتن،ریل قطارو از قصد خراب کردی تا ما اینجا گیر بیفتیم.ما مورین راهن با تدابیر شدید امنیتی اونارو گرفته بودند با آخرین قطاری که سمت ایستگاه اومده بود ،فرستادنشون که برن.
صدای قطار قطع شده بود.از 5 کیلومتری صدای بهم زدن چوب به هم می اومد،هر لحظه بیشتر می شد.صدای همهمه ام قاطیش می شد.دختر شمعو روی زمین گذاشته بود خودش اونجا نبود.حتی زیر پنجره ام نبود. انگار توی زمین قایم شده بود و شمعو دستش گرفته بود. مادرم نیشخند زد و گفت:
-فکر نمی کردی این بلا رو سرت بیارن
-بخور این چوب رو تا یادت نره که حروم زاده ای
نگاه می کردم به چوب به دستا ،پسر لیلا تازه شبیه من شده بود قاطی پسرهایی بود که چوب به دستشون گرفته بودند ومحکم می کوبیدن به هم.
-بخور این چوب رو تا یادت نره...
تمام پسرهایی که چوب دستشون گرفته بودند شبیه من بودند.سرم رو روی زمین گذاشته بودم،مادرم رو نگاه می کردم که داشت چوب هایی که روی زمین ریخته بود رو جمع می کرد.بی انصاف مادرم هم شبیه لیلا شده بود.مثل خود لیلا بود.فقط چین شکمش روی صورتش اومده بود.
ديوانه ی خيابان هفدهم
كسي كه مثل هيچكس نيست ، مثل آنكسيست كه بايد باشد .
خوابت برد . بدون اينكه متوجه شوي ملحفه را از روي خودت كنار زدي شايد باد ملايمي روي صورتت بزند تا خنك شوي . كوچه درختان افراي كنار جاده سايه اي روي ما نيانداختند تا بدون اينكه دست روي پيشاني بگذاريم انتهاي جاده را نگاه كنيم . بوي افرا گيجت مي كرد . در كل جاده مي پيچيد بازهم ملحفه را روي خودت مي انداختي .
بعد از 60 روز كه از سربازي برگشت پوتين خاك خورده اش را ديدم . روي ميخ آويزان كرده بود تا يادش نرود بشورد. صداي زمزمه هاي اكبر با قناري مي امد . وارد شدم . صداي مادرش بود داشت جاي اكبر با قناري زمزمه مي كرد .
حسين آقا به شانه ي جلو انداخته اش نگاه كرد :
- اخه اكبر مونده . پوتيناش دست منه . لازم داره !
- اكبر نمياد، سوار شو .
با هم سوار اتوبوس شديم . كنارم نشستي . به دختري كه روبرويت نشسته بود نگاه كردي ، عاشق موهاي فرفري اش شدي . دست دراز كردي تا موهايش را بگيري . يك دسته از موهاي مرا كندي . دردم گرفت دستت را عقب كشيد ي .
گل زرد رنگ روي پيراهنم را چيدي به دختر دادي . گل را لاي صفحه 125 كتابش گذاشت . هر روز كه كتابش را باز مي كرد از گل روز قبل اثري نبود . حتي بويي از آن در فضا نمي پيچيد . فقط بوي افرا هاي كنار جاده داخل اتوبوس پيچيده بودند .
پيراهن را روي بند اويزان كردم . گل هايش تمام شده بود . زمين و آسمانش سبز ديده ميشد .
موهاي سياه فرفري دختر دور گردن اكبر پيچ خورده بود ، داشت اكبر را خفه ميكرد . دست دراز كرد از استين هاي لباس خودش را بالا كشيد . طناب را گرفت و از درون لباس سُر خرد روي زمين افتاد .
بارون كه ميزد روي صورتم معلوم نبود كه گريه ميكردم .
- بيدار شدي ؟
- اسبها از كنار جاده رد شدند ؟
- نه، فقط گرد وخاك رو ميشه ديد .
پدر وارد شد ، پوتين واكس خورده را روي صندلي گذاشت . بند نداشد . از طناب آويزان كرده بود . عقب اتوبوس را نگاه كرد بغضش تركيد . سيگاري كه گيرانده بود از لبش افتاد زد زير گريه . پوتين اكبر را دوباره دستش گرفت . سيگار را روي لبش گذاشت دوباره آرام گرفت .
اتوبوس كنار جاده ايستاد . دختر مو فرفري پياده شد .
اكبر خوابش برد . دختر دورشد ... دور شد ... دور شد.
نقطه كه روي كاغذ گذاشتم يادم رفته بود گردو خاك روي دفتر نقاشي را بكشم تا شبيه به گم شدن دختر در انتهاي جاده شود . وقتي كه اكبر بيدار ميشود بفهمد چگونه دورد شده .
مي گفتي موهايش روي زمين كشيده مي شود كه گرد وخاك مي كند .
اسمش را كه مي خواستي انتخاب كني حروف الفبا ديگر 32 تا نبود . فقط 4 حرف را مي شناختي .
حروف الفبا را تازه ياد گرفته بودي فهميده بودي " الف " اول اسم خودت مي تواند باشد .
حرف " س " را كه پيشنهاد كردم تعجب كردي .
نگاهش كردي . گفتي سِويل ... سِويل ... بلند داد زدي هيچكس بر نگشت . دور شد .
هرچقدر بلند داد مي زدي افراهاي بلند صدايت را مي گرفتند . بعد هم صدايت گرفت و ديگر نتوانستي داد بزني .
پرده ي قرمز رنگ كنار زديم تا يك ذره نور به ما برسد . بعد شروع كرديم به دور هم چرخيدن ، انقدر چرخيديم كه تمام آسمان را ، جاده اي كه افرا هاي كنار جاده رديف شده بودند ديديم . زمين خورديم . نشستيم با هم ته جاده را نگاه كرديم . شايد اسبها را ببينيم . گرد و خاك نزديك مي شد و لي اسبها ديده نمي شدند .
اكبر را كه دور خانه چرخاندن همه بيرون رفتند . مادر نشست بازهم به جاي اكبر شروع كرد به زمزمه كردن با قناري.
پاچه ي شلوارهايمان تماماً گل شده بود . پاهايمان سنيگين تر . همه دور اكبر نشستيم تا بيدارش كنيم ؛ بيدار نمي شد . خواب سنگيني كرده بود .
در انتهاي غروب اسبها به ما نزديك مي شدند . گرد و خاك كنار رفته بود . دختر مو فرفري كه لباس قرمز تنش بود به ما نزديك مي شد ؛ نزديك ... نزديك .
ملحفه سفيد روي صورت اكبررا كنار زديم از سرش كم كم خون مي امد .
پدر پوتين دستش گرفته بود .
مادر داشت به جاي اكبر با قناري زمزمه مي كرد ...
نسل کشی خرچنگها
جلسه فوق العادهای که مسئولین شهر برگزار کردند،تمام نظرات بر این بود که به علت ناکامی تمام ارگان های شهر از جمله شهرداری که در فعالیت های خود ناکام بوده ،این کار برعهده متخصصین قرار گیرد تا نتیجه بهتری بدهد.
متخصصین در روند پیشرفت مطالعات خود به این نتیجه رسیدند که گونه ی زرد رنگ مورچه ها که در این منطقه زندگی میکنند دارای چندین ملکه بوده و این خود می توانست استقرار میلیون ها مورچه را در این منطقه باعث شود .
مطالعاتی را که طی 30 سال گذشته مبنی بر از بین بردن مورچه ها انجام داده اند بی فایده بوده و باعث دلسردی مردم شهر مین نیز شده است. حتی جاده ای را که متخصصین در وسط جنگل برای سریعتر انجام شدن کار خود هموار کرده بودند ، نمی توانست به آنها کمک کند.
روز 5 ام پس از استقرار کامل خرچنگها در نقطه ای از جنگل که هر ساله تمامی آنها برای تخم ریزی در آنجا جمع می شوند ، به سمت قسمت جنوبی شهر حرکت کردند.
با وجود تمام مراقبت هایی که مسئولین شهر انجام داده اند ، امسال هم خطر نابودی تعداد زیادی خرچنگها از طرف مورچه های زرد رنگ که در مسیر حرکت تله هایی بر سر راه راه خرچنگها ایجاد می کنند وجود دارد.
مردم شهر مین از اینکه طی 10 سال گذشته جمعیت خرچنگها آن شهر به نصف کم شده بود ، نگران بوند. ترس مردم شهر از وقتی شروع شد که پس از گذشت 3 روز متوجه شدند که محصولات جمع شده در انبار ناپدید شده است.با وجود این نگرانی ها متخصصین هشدارهای متعددی را از طرف مورچه های زرد رنگ به آنها داده اند. و این امکان وجود داشت که مورچه ها تمام سطح زیر خانه ها ی ان ها را در بر گرفته باشند.
اگر سم ایجاد شده از طرف متخصصین مورد استفاده حتی یکی از مورچه ها قرار گیرد میتواند از همان مورچه بین همه آنها اپیدمی شده و باعث از بین رفتن خیلی از آنها شود.
ساحل زیر صخره به رنگ قرمز در آمده بود . تمام خرچنگها خود را کنار ساحل رسانده بودند. نور مستقیم تابیده شده از طرف ماه این پیغام را به آنها میداد که مناسب ترین وقت است برای تخم ریزی آنها . گروه گروه از خرچنگها وارد آب شده و تخم ها ی خود را در آب رها کرده. تنها این امید برای از بین نرفتن خرچنگها وجود داشت که تخم های ریخته شده در آب بعد از 1 هفته به ساحل باز گردانده شوند.
عده ای از خرچنگها نیز برای رفع گرسنگی از تخم های ریخته شده ی خرچنگها روی ساحل استفاده می کردند.
مورچه های زرد رنگ سم جا گذاری شده در کنار لانه های خود را از آنجا دور کرده بودند. حتی کوچکترین توجهی به آنها نکرده بودند.
فردای تخم ریزی خرچنگها طوفان شده بود . نمی توانست امیدوار کننده باشد.نگرانی برای بازگشت بچه خرچنگها وجود داشت.
2 هفته از تخم ریزی گذشته است ولی طوفان همچنان دامه دارد.تمام مسئولین شهر منتظر پایان طوفان هستند.
طوفان تمام شده بود . هیچ اثری از بچه خرچنگها نبود . حتی متخصصین هم نتوانستند کاری بکنند.
با وجود تمام پیشرفت در این زمینه تمام مسئولین شهر شکه از اینکه هیچ کدام از این پیشرفتها نمی تواند جلوی از بین رفتن خرچنگها را بگیرد.
آرامش چشمان مادر بزرگ
موهای حنایی اش تا قوس کمرش می رسید.راه که می رفت مثل یال اسبی که درحال دویدن باشد موهایش شروع به بازی می کردند. چشم راستش را بست تا بتواندبا دقت مرا نگاه کند.موقعی که چشمش را می بست چروکها زیر چشمش حلقه میزدند موهای بافته شده اش را به پشت انداخت و آرام آرام از کنارم رد شد به پنجره که رسید با قد کوتاهش پرده را کنار زد بیرون را نگاه کرد این بار با دو چشم.
برف می بارید دانه های درشت برف قبل اینکه روی درخت بنشینند،اول صورتشان را به هم می چسباندند بعد بدنشان را ، یکی که می شدند ،می نشستند روی درخت دانه های برف فرصت کمی داشتند تا عشق بازی کنند و همدیگر را دوست داشته باشند ،باید به دانه های روی زمین می چسبیدند.
اگر بچه بود دوست داشت آنقدر زیر برف بماند تا تمام بدنش سفید پوش شود یا کنار درخت حیاط آدم برفی درست کند ،بعد هم یک دماغ با هویج برایش درست کند یا شی دیگری که به صورت آدم برفی بیاید بعد آنکه جلیقه را تن آدم برفی می کرد دکمه هایش را هم جای چشمان آدم برفی بگذارد تا آدم برفی مثل مادر بزرگ او را زیر برف ببیند .
تسبیح آبی رنگش را از جیبش در آورد صدای دانه های تسبیح را که شنیدم فهمیدم که صلوات می فرستد. با هر چند تا دانه که رد می کرد یک صلوات می فرستاد تا دانه ها زود تر تمام شوند. رو به من کرد بعد از این که چند اسم اشتباه گفت با لاخره اسم مرا پیدا کرد وگفت : میدونی درخت ها تو سال دو بار خمیده می شن، یه دبار وقتی که برف رو شون بشینه و دوم موقع تحویل سال که خم میشن و زمینو بوس می کنن .در حالی که با من صحبت میکرد صدایش کم کم ارام شد. دیگر صدایش را نشنیدم .در حالی که تسبیح در دستش آویزان بود ، خوابش برد.
در اتاق تاریکی محبوس شده بودم.سگی که نمی دیدم هی تکه ای از بدنم را می کند ودور می شد.زیر گلویم را که گرفت از خواب پریدم.مادر بزرگ با حالت چمباتمه در جایش خوابیده بود.حتی صدای زوزه ی سگ هم نمی توانست مادر بزرگ را از خواب بیدار کند.ساعت 4:20 صبح بود.هوا هنوز روشن نشده بود.سگ همچنان زوزه می کشید.
طبق عادت قبل از اینکه اذان بگوید از خواب بیدار شد. هیچ توجهی به صدای سگ نکرد. به طرف پنجره رفت بدون اینکه به من نگاه کند ...
تسبیح را کنار سجاده گذاشت و با صدای بلند شروع کرد به خواندن نماز.سایه ای از کنار پنجره رد شد.نور چراغ خیابان سایه را روی دیوار می لرزاند. می توانست 4 پای سگ باشد یا 2 نفر باشند که با فاصله ی کم ،پشت سر هم حرکت میکنند. بدن سایه ها مشخص نبود . گاه کوتاه می شد گاه بلند.
صدای ذکر گفتن مادر بزرگ شروع شده بود. چهار زانو تسبیح را در دستش گرفته بود و ذکر می گفت . سجاده را کناش گذاشت.به آرامی سر جایش دراز کشید.دانه های تسبیح را در دستش می چرخاند. صدای زوزه ی سگ همچنان می آمد. به سایه های روی دیوار نگاه کردم تا شاید آنها را تشخیص دهم. مادر بزرگ به راحتی خوابش برده بود در حالی که تسبیح در دستش آویزان بود.
به خودت نگاه می کنی
از دور
غربت کوچه ها را
شانه
به
شانه
با خودت می کشی
روی آسفالت
خسته که می شوی
برایشان
شعر می گویی...
شاید خوابتان ببرد
کبودی دور چشم راستش بیشتر شده بود. تمام دور چشمش را پوشانده بود. بیشتر به رنگ سیاهی می زد، نمی شد سفیدی داخل چشمش را به طور کامل تشخیص داد. بر خلاف همیشه از در که وارد شد نیمرخ جلوی آینه ایستاد.دستش را به آرامی روی گونه هایش کشید . لبخند سردی به چهره خود در داخل آینه انداخت. طاقت نیاورد، سریع برگشت و تمام رخ خود را در آینه دید. به صورتش خیره شده بود، موهای سیاهش را سمت راست صورتش ریخت. به طرف من برگشت . به صورتش که خیره شدم پاهایم سست شد، توانایی نشستن روی صندلی را از دست دادم . مثل اینکه زنبوری درون سرم حرکت کند وهرپنج ثانیه نیشی به مغزم می زند ،سوزش عجیبی بدنم را فرا گرفت . در حالی که حلقه را در انگشتش می چرخاند مثل اینکه مسیر را قدم می کند به طرف من می آمد. شاید به صورتش فکر میکرد یا سقط شدن جنین دوماهه اش. کنارم روی صندلی نشست .هیچ هرفی نمی زد . با تکانی که روی صندلی می خورد صدای قیژ قیژ مهرهای صندلی بر فضای اتاق حاکم شد . بوی عطر همیشگی را نداشت، مثل اینکه فراموش کرده بود به خودش عطر بزند ، شاید هم من نمیتوانستم بوی عطرش را تشخیص دهم. مثل شب گذشته شروع به خراشیدن دیوار کناریش کرد . فروریختگی روی دیوار بیشتر شده بود و سفیدی گچ زیر ناخنهایش جمع شده بود. هر چقدر می گذشت محکمتر دیوار را خراش می داد .در حالی که دیوار را خراش می داد به عکس روی دیوار خیره شد. باران به صورت اریب شروع به باریدن کرده بود . زن در حالی که بچه در بغلش بود، کنار رودخانه نشسته بود. دانه های باران به شدت با صورت زن برخورد می کرد،ولی زن همچنان بدون حرکت نشسته بود. آب کم کم بالا می آمد به حدی رسیده بود می خواست از عکس روی دیوار بیرون بریزد .حلقه را محکمتر درون انگشتش چرخاند . با یک حس غریبگی به من نگاه می کرد . دستش را روی صورتم گذاشت. گفت : زیر چشمانت گود شده . زرد شدی. سرم را روی سینه اش گذاشتم.قلبش تد می زد . کودک سینه مادرش را به دهن گرفته بود . لبانش را تند تند تکان می داد تا بتواند خودش را سیر کند . آب رودخانه بالا آمده بود،باران تندتر شده بود ،آب تا بالای کمر زن رسیده بود . بچه از دست مادرش جدا شده و در آب افتاد . چشمانم سیاهی رفت . با حالت غش بر روی تخت افتادم به سختی چشمانم را باز کردم پلکهایم سنگینی می کرد، توانایی نگه داشتنشان را نداشتم . دراز کش سر جایم نمی توانستم تکان بخورم، تخت مرا چسبیده بود اجازه حرکت را ازمن گرفته بود. ساعت روی دیوار را نگاه کردم ، عقربه های ساعت روی یک و بیست ثابت مانده بود . ساعت مچی ام را نگاه کردم، زمان نمی توانست به این تندی بگذرد برای هر پنج ثانیه یک دقیقه هم که باشد، ساعت چهارو هفده را نشان می داد. به عکس روی دیوار خیره شدم. باران بند آمده بود .آفتاب مورب به صورت زن می زد. زن همچنان بدون حرکت کنار رودخانه نشسته بود و به کودکش که درآب یخ زده بود نگاه می کرد. در اتاق نبود زیر سیگاری پر بود از ته سیگارهای صورتی رنگی که هنوز دود از آن خارج می شد.از پنجره بیرون را نگاه کردم. به سمت در حیاط می رفت، در حالی انگشتش را لای موهایش می چرخاند به دستگیره در نگاه می کرد.